-هربار که دو عاشق با هم ملاقات می کنند، در حقیقت چهار آوا هستند که سخن می گویند.دو تا از آنها مرئی هستند ؛ رابطه ای متفاوت از دو آوایی دارند که نامرئی هستند.شاید دو آوای مرئی، مشغول بحثی خشونت بار در زمینه مسائل مادی باشند، اما روح آنها در صلح هستند و آرزو دارند به یکدیگر نزدیک شوند.
كوچه
بيتو، مهتاب شبي، باز از آن کوچه گذشتم،
همهتن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانهي جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهي ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد: تو به من گفتي:
ـ «از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينهي عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است؛
باش فردا، كه دلت بادگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!»
با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم...»
بازگفتم كه: «تو صيادي و من آهوي دشتم
تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالهي تلخي زد و بگريخت...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه: دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آرزده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بيتو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
شنيدم که ببر وقتی جفتش ميميره تا آخر عمر منزوی ميشه ...
قو بعد از مرگ جفتش تو ناراحتی و تنهايی ميميره ...
حاج آقای ما فکر کنم با خروس محله مون کل انداخته سه تا زن عقدی داری تعداد صيغه هاش هم از دستش در رفته ...
***********************
ارشمیدس یک نقطه اتکا می خواست تا کره زمین رو تکون بده٬
ولی من فقط یکی میخوام دلیل زنده بودنم ...
***********************
باي خاطر عشق به من بگو آن شعله چه نام دارد که در دلم زبهنه ميکشد نيرويم را مي بلعد و اراده ام را زايل ميکند.
*********************
فقط عشق آدم کور است که نه زيبايي را درک مي کند نه زشتي را.
***********************
عشق، وقتي دچار غم غربت باشد، از حساب زمان و هياهوي آن ملول مي گردد.
***********************
عشق ميز باني مهربان است. گر چه براي ميهمان ناخوانده، خانه ي عشق سراب است و ما يه ي خنده.
************************
عشق از ژرفاي خو يش آگاه نمي شود مگر در لحظه ي جدايي.
عشق واژهاي است از جنس نور که با دستي از جنس نور، بر صفحه اي از جنس نور نوشته مي شود.
ازدواج يا مرگ است يا زندگي چيزي در ميان و ميانه وجود ندارد.
**************************
اگر ميخواهيد زني را بفهميد، گاه خنديدن به دهانش بنگريد؛ اما براي ارزيابي يک مرد، سفيدي چشمانش را هنگام خشم ببينيد.
************************
هر مردي دو زن را دوست دارد، يکي زاييده ي خيال اوست و ديگري هنوز به دنيا نيامده.
************************
تنها يک بار از سخن باز ماندم . وقتي مردي از من پرسيد:شما کيستيد؟
**************************
دشمنم به من گفت: دشمن خويش را دوست بدار.من اطاعت کردم وبر خود عاشق شدم.